جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ - 22:52 - سما -
سلام دیروز رفتیم روستا
جاده پر بود از درختان که پاییز را در آغوش کشیده بودند
قله کوه ها کمی برف نشسته
هوا سرمای ملسی داشت
دخترم با دیدن غروب خورشید به وجد اومده بود
آهنگ گذاشتیم و خندیدیم
غر نزدم
آهنگ غم انگیز ی که پخش شد
خاطراتم زنده و
دلم پر از غم شد
چقدر زمان گذشت
که من آروم شدم دلم وصل دلت بود
تقدیر نخواست
که ای کاش خواسته بود
یاد اون شب غم انگیز که نمی دونم
اون موقع بقیه هم می دونستن یا نه
کسی به من چیزی نگفت
تمام حیاط را قدم زدم
تمام خاطرات را مرور کردم
بلوایی در دلم به پا بود حس می کردم داره ی اتفاقی می افته خدای من
ماه ها بعد