پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳ - 19:57 - سما -
بعد از چندین ماه
یا شاید هم یکسال اومد خونه مادر شوهر
موقعی اومدیم
نشسته بودن داخل حیاط
صداشون در نمیومد
می خواستن ببینن ما چی میگیم
اومدیم نشستیم
فردا صبح دیدم خواهرش لباسش را برعکس پوشیده
گفتم احتمالا لباسش را دیشب در آورده حواسش نبوده برعکس پوشیده
گفتم لباست را برعکس پوشیدی
گفت ها حواسم پرت شده دیگه برعکس شده
ظهر شد رفت حموم
اومد دیدم بلوزش برعکسه
رفته بودند با خواهراش نشسته بودن روی حیاط
رفتم نشستم کنارشون
گفتم جریان چیه لباس هات برعکس می پوشی
گفتم راستش را بخواهی می ترسم چشم بخورم
گفتم
چه جالب دیروز عصر من اومدم لباس هات درست بود
از دیشب لباس هات برعکس شده
نترس من چشمت نمی زنم
داشتن کلی بهانه می آوردن
اما دیگه حرفهاشون را گوش نکردم
رفتم داخل اتاق
اشکهام ریخت
من اصلا دلم نمی خواد بیام اینجا