سلام این روزهااصلاً حوصله ندارم
یه حالت خیلی بده نمیدونی اصلاً امنیت نیست جرات نمیکنی هر حرفی بزنی
تو سن ۴۰ سالگی تازه جالب فهمیدم که نباید زیاد صحبت کنی سکوت کنی خیلی بهتره
همیشه فکر میکردم که حرف بزنم یه کسی یه راه حلی بهم میده اما اینجوری نیست هیچکس بهت راه حل نمیده همه از مشکلاتت خوشحال میشن
مشکلاتت تموم بشه اونا ناراحت میشن دلشون میخواد تو همون وضعیت بمونی و سختی بکشی
یه همکاری داشتم یعنی دارم میشه باهاش درد دل میکردم اما الان فهمیدم اون رابطه منو با اون یکی همکارم به هم زد
شوهرم ۱۰۰ میلیون وام گرفته اما ۱۰۰ میلیونو به باد فنا داد دیروز گفت بریم بازار من و دخترمو برد توی طلا فروشی برای دخترم ۳۰ میلیون طلا خرید یخواست یه ربع سکه هم بخره یهویی چشمش افتاد به من گفت
میخوای تو هم یه چیزی بخر
طلا فروش یه حالتی به من نگاه کرد و گفت با ۶ تومن میتونی یه پلاک بخری گفتم نمیخوام دستت درد نکنه توی بازار هیچی نگفتم دلم شکست مثل اون روزایی که رفته بودیم حلقه بخریم و اون هیچی برای من نخرید
فهمیدم که از هیچکس نباید توقع داشته باشم
یه روزی یه روزی من به خاطرش از خود گذشتگی کردم اما اون هیچ وقت قدر ندونست خیلی دلم میخواد ازش جدا بشم دیگه این زندگی برام ارزشی نداره