ی روزی دعا می کردم ازدواج کنم
حالا باید دعا کنم راحت بشوم
خدای مهربونم
خواهش می کنم ازت
ی کاری کن راحت طلاق بگیرم
بچه ام را بر دارم و بروم
خدایا کمکم کن
وقتی فکر می کنم این هفت سال به من چه گذشت
کاش من و بچه ام خفه شده بودیم
ی روزی دعا می کردم ازدواج کنم
حالا باید دعا کنم راحت بشوم
خدای مهربونم
خواهش می کنم ازت
ی کاری کن راحت طلاق بگیرم
بچه ام را بر دارم و بروم
خدایا کمکم کن
وقتی فکر می کنم این هفت سال به من چه گذشت
کاش من و بچه ام خفه شده بودیم
بغض گلویم را گرفته
نفسم بالا نمیاد
تورا خدا برایم دعا کنید
خیلی دلم گرفته
واقعا دارم زجر میکشم
شوهرم من را دوست نداره
صبح اول صبح با صدای بابا بیدار شدم
گفت دیشب ماشین شوهرم را بردن
از خواب بلند شدم
گفتم چی
دیدم بابا زل زده به من
گفت ماشین را بردن
گفتم
چی
گفت دیشب ماشین را نیروی انتظامی برده
خیلی مسخره بود
اومده بودن از جلوی در ماشین شوهر من را برده بود
از دو تا از همسایه ها پرسیده بودن
گفتن ما نمیشناسیم
ی دردسر رفتیم پاسگاه
ماشین را با یدک کش برده بودن
خرابش کردن
ی وضعی
دختر من ظهر ها نمی خوابه
عصر به شدت عصبی میشه
دیروز قبل از ظهر رفتیم براش کفش خریدم
تا ظهرم باهاشون بازی کرد
ظهر گفتم بخوابیم
اینقدر اذیت کرد
که من کلی دعواش کردم
با گریه خوابش برد
خودم به شدت ناراحت شدم
عصر بردمش خانه بازی
بعد هم رفتیم ببینیم کاغذ دیواری چی شده
هنوز تموم نشده بود
دوباره اومدیم پارک
شب داشت با دختر خاله اش بازی می کرد
یهو جیغ دختر خواهرم رفت بالا
دستش را گرفته بود
خیلی درد می کرد
اینقدر گریه می کرد
فکر کردیم بابا دستش را کشیده
اما بابا گفت من نکشیده
گفتیم ببریمش دکتر عکس بگیره
تا ساعت ۱۱داخل بیمارستان بودیم
عکس گرفتیم دکتر گفت مشکلی ندارم
دخترم مدام گریه می کرد
می گفت پام درد می کنه
فکر کردم بخاطر کفش نو هست
نمی داشت دست بزنم تمام مدت بغل من بود
داشتیم می رفتیم که شوهر من اومد
گفت برویم ی چیزی بخوریم
رفت مرغ سوخاری بخوریم
شوهرم گفت نگاه کن پای بچه ورم کرده
من اینقدر ترسیدم که نگو
کلی گریه کردم
دوباره برگشتیم بیمارستان
پای دخترم را اتل کردند
دیشب رفتیم عروسی دختر داییم
چه عروسی مسخره ای
دوتا از برادرهام را دعوت نکرده بود
مامانم نیومد
خیلی دلش شکسته بود
من و خواهرم بخاطر شوهرامون رفتیم
اول عروسی مادر عروس خیلی فیس افاده داشت
خواهرم همش می گفت بیا برویم
گفتم بشین به روی خودت نیار
اصلا مهلشون نداشتیم
همش گفتیم و خندیدیم
آخر هم از مادر داماد و داماد خداحافظی کردیم
حال من بهم خورد همه فهمیده بودن خونه من سوخته
دلسوزی می کردن
تقصیر داداشم شده
خبرچین به همه گفته