صبح اول صبح با صدای بابا بیدار شدم
گفت دیشب ماشین شوهرم را بردن
از خواب بلند شدم
گفتم چی
دیدم بابا زل زده به من
گفت ماشین را بردن
گفتم
چی
گفت دیشب ماشین را نیروی انتظامی برده
خیلی مسخره بود
اومده بودن از جلوی در ماشین شوهر من را برده بود
از دو تا از همسایه ها پرسیده بودن
گفتن ما نمیشناسیم
ی دردسر رفتیم پاسگاه
ماشین را با یدک کش برده بودن
خرابش کردن
ی وضعی
دختر من ظهر ها نمی خوابه
عصر به شدت عصبی میشه
دیروز قبل از ظهر رفتیم براش کفش خریدم
تا ظهرم باهاشون بازی کرد
ظهر گفتم بخوابیم
اینقدر اذیت کرد
که من کلی دعواش کردم
با گریه خوابش برد
خودم به شدت ناراحت شدم
عصر بردمش خانه بازی
بعد هم رفتیم ببینیم کاغذ دیواری چی شده
هنوز تموم نشده بود
دوباره اومدیم پارک
شب داشت با دختر خاله اش بازی می کرد
یهو جیغ دختر خواهرم رفت بالا
دستش را گرفته بود
خیلی درد می کرد
اینقدر گریه می کرد
فکر کردیم بابا دستش را کشیده
اما بابا گفت من نکشیده
گفتیم ببریمش دکتر عکس بگیره
تا ساعت ۱۱داخل بیمارستان بودیم
عکس گرفتیم دکتر گفت مشکلی ندارم
دخترم مدام گریه می کرد
می گفت پام درد می کنه
فکر کردم بخاطر کفش نو هست
نمی داشت دست بزنم تمام مدت بغل من بود
داشتیم می رفتیم که شوهر من اومد
گفت برویم ی چیزی بخوریم
رفت مرغ سوخاری بخوریم
شوهرم گفت نگاه کن پای بچه ورم کرده
من اینقدر ترسیدم که نگو
کلی گریه کردم
دوباره برگشتیم بیمارستان
پای دخترم را اتل کردند