یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴ - 0:11 - سما -
دیشب خواهرم اومد خونه ما شب موند
صبح موقعی رفت
مامان زنگ زد گفت حکم جلب گرفتن برای برادرم
من به خواهرم زنگ زدم
گفتم بروببین چی شده
بعد یک ساعت بهش زنگ زدم
گفتم چی شد
گفت من نمی دونم کجا بردنش
بپرس ببین کجا هست
دوباره بهش زنگ زدم
گفت من خونه ام
گفت شوهرم گفته برو خونه دادگاه نری اونجا تنهایی می زنند
برو خونه در را ببندد
تا من بیام
گفتم عجب
شب مامان و شوهر من گفتن بروند آشتیشون بدهند
نمی دونی این دو تا چه حرف هایی که مامان من نزدند
آخرش هم در را محکم کوبیدند بهم گفتند دیگه اینجا پیداتون نشه
دل مادرم را شکست
امشب مامان کلی گریه کرد
به خواهرم پیام دادم
چطوری دلت اومد مامان را اذیت کردی
من بهت گفتم مامان چقدر امروز اذیت شد
باز ناراحتش کردی
جلوی دامادهاش حرمتش را شکستی
پدر و مادرت را تحقیر کردی
چطور تونستی
پول ساندویچ نداشتی بخوری
خجالت نکشیدی این حرف را زدی
عزت نفس هم نداشتی
میلیاردرهاش هم یک روزهایی نون نداشتن بخورن
ولی با افتخار تعریف می کنند
به پدر و مادرشون ایراد نمی گرفتند
پدر و مادر ما با عزت مارا بزرگ کردند
منت احد و ناسی را نکشیدیم
هیچ زمان سفره ما خالی نبود
بی کفش و لباس نبودیم
بی دفتر و کتاب نبودیم
نشد عید بشه و بابا برای ما لباس نخره
مهر بشه و وسایل نو نخره
در حالی خودشان نپوشیدن
عید دیدی پدر و مادرت نو بپوشند
حواست بود
من حواسم بود
فکر کردی چرا بزرگ شدم
حواسم به پدر و مادرم بود
ما ی خانواده ایم
چطوری رعایت حریم خانواده را نکردی
هر چی دلت خواست گفت
مامان شصت سال سن داره اومد در خونه تو
مادرت را احترام نکردی هیچ بهش بی حرمتی کرد
هر اتفاقی افتاده
مادرت بود
به چی فکر کردی واقعا
گیرم مادرت تو را دعوا کرده
از خونه انداخته بیرون
فحشت داده
فکر می کنی
ی شب خواب و بیداریش را می تونی جبران کنی