باید یاد بگیرم
که زیبا هستم
باید یاد بگیرم جز از خوبی خود نگویم
شکسته نفسی نکنم
مهارت های خود را افزایش دهم
به خود افتخار کنم
باید خوب دیدن را تمرین کنم
خوب شنیدن را
باید یاد بگیرم
که زیبا هستم
باید یاد بگیرم جز از خوبی خود نگویم
شکسته نفسی نکنم
مهارت های خود را افزایش دهم
به خود افتخار کنم
باید خوب دیدن را تمرین کنم
خوب شنیدن را
خدای مهربونم
دلم شکسته
با اینکه باهاش اینقدر مهربونم
اما باز دنبال کثافتکاریه
خدای مهربونم چکار کنم
خانواده اش طردش کردن
تنهام تنها
خوب شد چیزی نگفتم
رفته بود خونه دوستش
سلام دیروز رفتیم روستا
جاده پر بود از درختان که پاییز را در آغوش کشیده بودند
قله کوه ها کمی برف نشسته
هوا سرمای ملسی داشت
دخترم با دیدن غروب خورشید به وجد اومده بود
آهنگ گذاشتیم و خندیدیم
غر نزدم
آهنگ غم انگیز ی که پخش شد
خاطراتم زنده و
دلم پر از غم شد
چقدر زمان گذشت
که من آروم شدم دلم وصل دلت بود
تقدیر نخواست
که ای کاش خواسته بود
یاد اون شب غم انگیز که نمی دونم
اون موقع بقیه هم می دونستن یا نه
کسی به من چیزی نگفت
تمام حیاط را قدم زدم
تمام خاطرات را مرور کردم
بلوایی در دلم به پا بود حس می کردم داره ی اتفاقی می افته خدای من
ماه ها بعد
سلام بچه ها چه خبره
ما که اینقدر درگیر مشکلات خانوادگی هستیم اصلا نمی دونیم چی شده
وقتی از این و اون می شنویم چی شده
داغون میشم
خدایا کمک کن
واقعا از وقتی به صحبت های مشاور گوش دادم زندگیم بهتر شد
هر کی خواست پیام بده کانال معرفی کنم
الان که مخاطب هاش زیاد شده پولی شده
اما فایلهای صوتیش هست گوش بدهید دستتون میاد چکار کنید
امروز زنگ زدم به داداشم گفتم ازم دور نشه
نگفتم دهیار چی گفته
اما گفتم دهیار وحشی شده
اومده بود سر وقت مامان
طفلکی را با حرفهایش اذیت کرد
پیله کرده می خواد بفروشه
بابا مامان را اذیت می کنه
دعا کنید همه چی درست بشه
من دیگه خسته شدم
خدا کنه پشیمان بشه
سقف طبقه سوم را هم بتن بریزیم
سندش مجانی درست بشه
همه شروع کنن ساخت و ساز
آب و برق و گاز هم بکشیم
تمام مشکلات زندگیم از پرحرفی
یا نسنجیده حرف زدن آغاز می شود
خوب گوش نمی دهم و کارها را جدی نمیگیرم
پیگیر نیستم
خجالتم می شود
چرا
اینگونه می شوم
سلام
چقدر اتفاقات وحشتناک افتاد بهتون نگفتم
این چند روز اعصابم داغون شد
داداشم می خواست بتن سقف بریزه
با تمام هماهنگی هایی که کردیم
نذاشتن کار انجام بشه
بتن خراب شد
چقدر ضرر
روز بعد مامان رفته بود داخل دهیاری پیگیری کنه
دهیار بی تربیت بهش توهین کرده بود
باورم نمیشه اینقدر گستاخ
دهیارهم زنگ زده بود پاسگاه اومدن صورتجلسه کردن
امروز رفتیم شکایت را ثبت کردیم
مامان بهش گفته بود من هم سن مادرت هستم
خواهر دو تاشهیدم.
گفته بود باشی می خواستن نروند شهید بشوند
چقدر آخه آدم پرو
اینقدر دلش شکسته بود
اشکش در اومده بود
واقعا بعضی فکر می کنند این صندلی ها صندلی ریاسته
نمی دونند باید خدمتگزار مردم باشند
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب در صحت و سلامت جسمی و عقلی وصیتنامه خویش را می نویسم قلبم یارای این همه غصه را نداشت بند بند وجودم از بی مهری ها ی عزیزانم از هم گسست وجودم توان تحمل دروغ و فریب را نداشت
پناهی جز آغوش پر مهر پرودگار را نداشتم39سال رنج و غم را تحمل کرد درد کشیدم و نالیدم راه به جایی نبردم صبر کردم و در دلم غم اندوختم
حال که زمان رفتنم رسیده از اشتباهات خودم نادمم از نادیده گرفتن خودم و از قضاوت هایی که کردم و شدم
گاه رنجیدم و رنجندانم مسیرهایی که تغییر دادم نمی دانم خیر بود یا شر از شما و شما می خواهم که مرا ببخشید و ببخشم تا با قلبی آسوده قدم به سر منزل مقصود بگذارم تکه ای از وجودم را در این جهان باقی می گذارم خدا را شاهد میگیرم که فرشته ای از فرشتگان آسمان بر زمین سقوط کرده یاریش کنید که با ذات پاک خود قدم بر جهان شما گذارد .
والسلام
جالبه خانواده اش از من می خوان تحت فشارش بزارم
حتی برای طلاق درخواست بدهم تا خودش را اصلاح کنه
بنظرتون آدمی که اینجوری بزرگ شده
پدر و مادرش همینجوری تربیتش کردن
تنهاش گذاشتن
من می توانم چکار کنم
اما من می خوام از راه محبت وارد بشوم
تا اصلاح بشه
شماتت فایده ای ندارد
سلام بچه ها از وقتی به مشاوره ها عمل کردم زندگیم یکم بهتر شده
فقط دعا کنید داداشم دست از این کارهاش برداره
دیگه همه چی خوب میشه
بچه ها دعا کنید
امروز باهمه این مشکلات اومدم جشن
نفس مامان تنهاست
مامانم مریضه
دیروز رفتیم بیمارستان بستریش کردم
دیشب طفلکی کلی تب داشت
نفسش تنگ بود
بمیرم براش
با هر حالی که مریضه اما داداشم اذیتش کرد
واقعا آدم اینها را میبینه از داشتن فرزند ناامید میشه
خدایا اگه به من فرزند می دهی
فرزند صالح بده
آمین ،🤲🤲🤲🤲🤲🤲
دیگه چیزی نمیگم کجایی
سکوت کردم
برام مهم نیست
چکار می کنه
انگار اونم همین را می خواد
بهش غر نمیزنم
هر چی هم میگه
میگم باشه
الان ساعت ده شبه هنوز خونه نیومده
خواهرم معلوم نیست کجا رفته با شوهرش دعواش شده
مامان طفلکی چه استرسی داره
من طفلکی کلی توی خیابون ها
بیمارستان ها دنبالش گشتم
زنگ زده من هتلم
ماشینم خراب شده
چقدر بده ازدواج کنی تنها نباشی
اما همدمت بشه تلویزیون و گوشی
دیروز نمی دونم خیلی وضعش خوب شده
اومد گفت برویم بیرون
خرید کنیم
ولی همه چی برای دخترم
اما حتی اشاره نکرد تو هم چیزی می خواهی
دلم شکست
خیلی سنگدله
عصری رفتم دکتر
گفت آرتروز خفیف داری
زنگ زد گفتم رفتم دکتر
موقعی اومدم حتی نپرسید دکتر چی گفت
بغضم را قورت دادم
گفتم دکتر اینجوری گفته
اما براش مهم نبود
شام درست کرده بود
رفتن با دخترم بخورن نمی خواستم برم گفت بیا بخور بچه بخوره
گفتم شاید میگه منم بیام
نشستم الکی چند تا لقمه خوردم
هنوز باهام قهره
دخترم که خوابید گفتم برم آشتی کنم
اما کلی دعوا کرد
دوباره درد گردنم عود کرد
گفتم قلبم میشکنه
گفت هشت تکه بشه
نمی دونی چقدر حرف هایش دردناکه
چقدر تحقیر شدن سخته
الان که فکر می کنم
اون حتی یکبار هم برای خوشحال کردن من کاری نکرد
چقدر احمق بودم باهاش ازدواج کردم
کاش اون موقع بجای ازدواج کردن
خونه جدا می گرفتم راحت زندگی می کردم
نه اینکه خودم را به این چاه بیندازم
به محض اینکه خونه ام درست بشه طلاق می گیرم
من اصلا روحیاتم به این آدم نمی خوره