شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ - 6:17 - سما -
دیشب رفتیم عروسی دختر داییم
چه عروسی مسخره ای
دوتا از برادرهام را دعوت نکرده بود
مامانم نیومد
خیلی دلش شکسته بود
من و خواهرم بخاطر شوهرامون رفتیم
اول عروسی مادر عروس خیلی فیس افاده داشت
خواهرم همش می گفت بیا برویم
گفتم بشین به روی خودت نیار
اصلا مهلشون نداشتیم
همش گفتیم و خندیدیم
آخر هم از مادر داماد و داماد خداحافظی کردیم
حال من بهم خورد همه فهمیده بودن خونه من سوخته
دلسوزی می کردن
تقصیر داداشم شده
خبرچین به همه گفته