دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ - 22:55 - سما -
عصری دخترم را بردیم دکتر
موقع برگشت شوهرم گفت انار می خوام گفتم بخر
داشتیم از کنار بستنی فروشی رد می شدیم
باقلا می پختن
گفتم وای باقلا
اما برام نخرید
الان دلم می خواد دارم میمیرم
می خوام بشینم گریه کنم
شوهرم را بیدار کردم
گفتم برام نخریدی
دوباره گرفت خوابید
می خوام لباس بپوشم برم بخرم